|
|
همسفر نسيم |
|
|
شنهاي ساحل با دست هنرمند به رقص در آمد. هنرمند مست بود و با هوشياري به رقص انگشتان و شن مينگريست. از اطاعت ذرات شن لذت ميبرد. از تعليم خوب انگشتان به عرش ميرفت و بر خويش ميباليد. زمان گذشته است. نسيم خنكي از سوي دريا ميوزد. هنرمند با غرور به آسمان خيره شده است. ساخته دست هنرمند همچون عروسكي در آسمان ميچرخد. چهقدر همه چيز خوب است! ذرات شن كه به فرمان هنرمند در آغوش هم قرار گرفته بودند به نوبت همسفر نسيم ميشوند و معشوقهاي را كه هنرمند براي هركدامشان قرار داده بود رها ميكنند. هنرمند غرق تماشاي عروسك زيبايش در آسمان است. نسيم با لبخندي معنادار به راهش ادامه ميدهد. هنرمند غرق لذت واهي خويش است. آخرين دانه شن كه از انگشتان هنرمند اطاعت كرده بود، همسفر نسيم شد!
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 20:57 توسط یوحنا
|
|
||