|
|
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد |
|
|
بعد فاجعه 22 اسفند در دانشگاه، بسياري در انتظار تمام شدن تعطيلات عيد بودند. نگران بودند كه نكند دوري نزديك به 1 ماه از دانشگاه، همه چيز را به ورطه فراموشي بسپارد. بعد از عيد دوباره شروع شد. دور هم جمع شدنهاي بچهها در دفتر انجمن. شلوغي پاي بردهاي ابن سينا.... . من ديگر نه ميخواستم بشنوم و نه فكر كنم. جز به ضرورت كلاس، هيچگاه پايم را در ابن سينا نگذاشتم. انجمن چند بار جلسه بحث گذاشت و هر بار به بهانهاي پوچتر از پيش، به سمت انجمن نميرفتم. ديروز ظهر بچهها باز هم در انجمن جمع شده بودند. نزديك به 20 نفر از بچهها به كميته انضباطي احضار شده بودند و من باز هم نخواستم ذهنم را درگير كنم. با دوستانم روي چمن نشسته بوديم و نهار ميخورديم!!!!!!!! ياد 21 اسفند افتادم. ما در مقابل دفتر سهرابپور بوديم تا بلكه جوابي در مقابل اعتراضمان بشنويم. ولي جلوي بوفه مثل هر روز شلوغ بود. همه بچهها بيتفاوت و با خيالي آسوده آنجا بودند. از ديدن صحنه جلوي بوفه اعصابم به هم ريخته بود. اما امروز من هم يكي از همان آدمهاي بيتفاوت شده بودم. بعد 22 اسفند حرفهاي زيادي شنيدم. روايتهاي مختلف از جريان. نگاههايي را تحمل كردم كه عذابم ميداد. نگاههاي تمسخرآميز بعضي از دوستان و آشنايان. حرفها و روايتهايي كه متهمم ميكرد. در برابرشان سكوت ميكردم. مطمئن بودم كه حرفهايم بيتأثير است و به همين سادگي ديگر نميخواستم خودم را درگير كنم. مدام تلقين ميكردم كه نبايد براي آرمانها ايستادگي كرد. بايد آرمانهايم را براي خلوتم نگاه دارم و در جامعه سكوت كنم... چه ساده قلدران پر مدعا، مخالفانشان را به انزوا ميكشانند تا آسوده بتازند و بيش از پيش جفا كنند. ياد چشمهاي مضطرب مادربزرگ ميافتم و نگرانيهايش كه مبادا نوههايش درگير فعاليت سياسي شوند. ميگفت: "ول كنيد اين سياست را مادر جان. ما ها كم نديديم كه با جوون مثل دسته گل مردم چه ها كردند. همين فلاني پسر فلاني بود. يك جوون با استعداد و خوب و ... . چي شد؟؟؟ بعد اين همه سال هنوز معلوم نيست زنده است يا اعدامش كردن. پدر و مادر پيرش هم آخر دق كردن. حيف اين جوونيتون نيست مادر؟..." شب كه به خانه رسيدم همه شبكههاي تلويزيون از خبر مسرتبخش رئيسجمهور محبوب ميگفتند. پخش زنده برنامه از مشهد. الله اكبرهاي دروغين. بدعتگذاريهاي احمقانه. مجري برنامه اعلام كرد كه بهتر است در سال پيامبر اعظم با صلوات تشويق كنيم و همه صلوات فرستادند... . ياد حرفهاي مادرم افتادم. وقتي از تندرويهاي اول انقلاب ميگفت. زماني كه فكر مردم را آنطور تغيير دادهبودند كه دست زدن را حرام میدانستند و مبل و لوستر شده بود مظهر طاغوتي بودن ... . چاپلوسيهاي مجري تمام شدني نيست. اعصابم به هم ريخته. چه ساده از جهل توده سوءاستفاده ميكنند. "جهل". اين روزهاي مملكت مرا به ياد شعرهاي اخوان مياندازد. خفقان. ظلم و جهل مردم!!! واي بر ما. خانهام آتش گرفتهاست بر من آتش به جان ناظر آتشي جانسوز در پناه اين مشبك شب هرطرف ميسوزد اين آتش من به هر سو ميدوم گريان پردهها و فرشها را از اين بيداد ميكنم فرياد. تارشان با پود اي فرياد من به هر سو ميدوم گريان واي بر من در لهيب آتش پر دود همچنان ميسوزد اين آتش وز ميان خندههايم تلخ آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان و خروش گريهام نا شاد وانچه دارم منظر و ايوان از درون خسته سوزان ميكنم فرياد، اي فرياد من به دستان پر از تاول اين طرف را ميكنم خاموش خانهام آتش گرفتست وز لهيب آن روم از هوش آتشي بيرحم زان دگر سو شعله برخيزد همچنان ميسوزد اين آتش به گردش دود نقشهايي را كه من تا سحرگاهان كه ميداند بستم بخون دل كه بود من شود نابود بر سر چشم در و ديوار در شب رسواي بيساحل خفتهاند اين مهربان واي بر من، واي بر من همسايگانم شاد در بستر صبح از من مانده برجا سوزد و سوزد مشت خاكستر غنچههايي را كه پروردم به دشواري در دهان گود گلدانها واي آيا هيچ سر بر ميكنند روزهاي سخت بيماري از خواب مهربان همسايگانم از پي امداد از فراز بامهاشان شاد سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد دشمنانم موزيانه خندههاي ميكنم فرياد، اي فرياد فتحشان بر لب "اخوان ثالث" |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 13:5 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
چه كسي من را تربيت كردهاست؟ |
|
|
ريشه بسياري از عملكردها را ميتوان در شيوه تربيتي اعمال شده بر هر فرد دانست.
روزگاري تنها نهاد تربيتي، خانوده محسوب ميشد كه با پيشرفت زندگي جمعي و تخصصيتر شدن امور، نهادهاي ديگري به وجود آمدند كه در رفتار و منش زندگي و طرز فكر نسلها تأثير گذار بودند. با گذشت زمان و تغيير تعريف زندگي اجتماعي، تعداد و ميزان تأثيرگذاريشان بر نسلها، بيشتر و متقابلاً از سهم خانواده در تربيت نسل كاسته شده است. بهطوري كه شايد بتوان گفت كه بين ميزان صنعتي شدن يك جامعه و سهم خانواده در تربيت فرزند، رابطه معكوسي برقرار است. در كشوري مانند ايران كه در حال توسعه خوانده ميشود، اختلاف پيشرفت صنعت در نقاط مختلف آن بسيار چشمگير و قابل توجه است. بهطوري كه به هيچ عنوان اجتماعي مانند شهر تهران را نميتوان حتي با بسياري از مراكز استانهاي ديگر يكي دانست و با يك ديد آنها را مورد بررسي قرار داد. به طور مثال در شهر تهران، اينترنت يكي از عوامل تأثيرگذار در فرهنگ نسل حاضر به حساب ميآيد. در حاليكه شايد در كرمان، زاهدان، شهركرد و بسياري از شهرهاي ديگر، بتوان از تأثير آن چشمپوشي كرد. از اين رو براي سادهتر شدن بحث، نهادهاي مؤثر را به 2 دسته تقسيم بندي ميكنم. 1-خانواده 2-جامعه(كه منظور از جامعه، هر نهادي غير از خانواده ميباشد). مزيت اين نوع دستهبندي در اين است كه مورد اول يعني خانواده در هر كجاي كشور كه باشيم حضور دارد . همچنين، همواره عواملي غير از خانواده به طور مستقيم يا غير مستقيم در تربيت انسانها دخيل هستند كه در دسته دوم جاي ميگيرند. از طرفي، اين سياست حاكم بر يك كشور است كه يك جامعه(هر نهاد تربيتكنندهاي غير از خانواده) و نحوه عملكرد آن را شكل ميدهد. اين سياست يك كشور است كه حكم ميكند در مدارس چه فرهنگي آموزش داده شود و يا تلويزيون، صدا و سيما و رسانههاي عمومي چه مطلبي را بيان كنند و بر كدام مورد تأكيد ورزند. سياست و قانونهاي برخاسته از آن است كه مجوز يك فعاليت فرهنگي را صادر ميكند و به ديگري اجازه فعاليت نميدهد. پس با توجه به كاهش سهم خانواده در تربيت يك نسل، اين طور به نظر ميرسد كه در اين مقطع زماني، ميتوان ريشه بسياري رفتارها و عملكردها يا دست كم رفتارهاي مشابه در يك نسل را در سياست و عملكرد حكومت آن جامعه دانست. پ.ن: در هيچ قسمتي از بحث، هدف انكار نقش خانواده نبود. هدف، تنها بررسي عاملي بود كه وزن بيشتري را در شكلدهي رفتارهاي يك نسل در اين برهه زماني دارد. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12:31 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
غفلت مایه سعادت! |
|
|
خوشا به حال آنانکه هیچ نمیدانند٬ گر میدانند هم دیگر چیزی جز آن نمیدانند! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 12:47 توسط یوحنا
|
|
||