|
|
می رسد اینک بهـــــار... |
|
|
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک؛ آسمان آبی و ابر سپید، برگهای سبز بید؛ عطر نرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد؛ خلوت گرم کبوترهای مست، نرم نرمک می رسد اینک بهـــــار، خوش به حــــــال روزگـــــــار. خوش به حال چشمه ها و دشت ها، خوش به حال دانه ها و سبزه ها، خوش به حال غنچه های نیمه باز، خوش به حال دخترِ میخک، که می خندد به ناز، خوش به حال جام لبریز از شراب؛ خوش به حال آفتـــــــــــــــاب. ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم، ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب، ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار، گر نکوبیم شیشه غم را به سنگ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ. عیدتان مبارک باد! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 20:7 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
آری! اینچنین است برادر... |
|
|
حادثه و درد بهقدري وسيع است كه نميتوان همهاش را نوشت....
... گلويم درد ميكند. آنقدر كه ديروز خواستهام را فرياد زدم و زير فشار مغولان گير كردم و دوستانم كتك خوردند. ديروز در صحن مسجد، حلقه انساني درست كرده بوديم. دقيقاً مقابل مكاني كه قرار بود شهدا را دفن كنند. با دوستانم فرياد سر ميداديم و در نهايت مغولان به فرماندهي حاج سعيد حداديان بر سر ما ريختند. تابوتها را بر سرمان زدند تا به قول دوستي نبازند!!! ما بلندگو نداشتيم. آقايان لطف كردند و پس از يك ماه به ياد گفتمان افتادند. دختري كه در زير چادر، بيارزشيهايش را پنهان كرده بود، به حمايت از طرح، سخنش را اين چنين آغاز كرد: "من واقعاً ناراحتم كه بين اين همه مرد ايستادهام و بايد حرف بزنم. برايم خيلي سنگين است..." سخنها گفته شد.اما كي؟ كجا؟ و در آخر به صلاحديد و دستور مداح اهل بيت، حاج سعيد حداديان و فرياد "يا حسين"، مغولان بر سرمان ريختند. آقايان از انسانيت با شما نميگويم كه سخت با آن غريبيد. از زن و مرد ميگويم كه اتفاقاً خوب ميشناسيدش و تمامي زندگيتان بر پايه اين تعريف شكل يافته است. زن. مرد. آقايان، شمايي كه دختران و زنانتان آنگونهاند كه از سخن گفتن در ميان شما غصهدار ميشوند، چگونه بر سر دهها دختر ريختيد؟ كتككشان زديد و هر چه از دهانتان درآمد نثارش كرديد؟ چگونه؟ چيزهايي گفتيد كه حرمت قلمم اجازه نوشتن آن را نميدهد. آقايان! شما، من و دوستانم را نامسلمان خوانديد. پس باز هم به زبان شما ميگويم. من ملحد و شما مسلمان. شمايي كه محمد را پيامآور دينتان ميناميد. پيامبر شما در كجاي تاريخ در خانه خدا، حريم امن الهي كه حتي مورچهگان هم بايد از آسيب به دور باشند، دختران و پسران را زير دست و پا لگد مال كرد؟ كي و كجا دهانش را آلوده به ناسزا كرد؟ اي مسلمانان شرافتتان كو؟ به كدامين قيمت آن را فروختيد؟ پس از كتك خوردن بچهها در مسجد، "م"، "ش" و "ن" مرا از جمعيت دور كردند. "ن" آرامم ميكرد. ميگفت ارزش اين همه حرص خوردن ندارد. اما به خدا ارزش دارد. من ديگر نميخواهم فرزندم همچون خودم بيهويت باشد. آري! من در بحران شخصيتي، اعتقادي و هزار بحران و دو راهي ديگر گير كردهام. من 12 سال به مدرسه رفتم و چيزي جز دروغ، ريا، غرضورزي و اندكي رياضي و فيزيك نياموختم. نسل من، نسل سوختهاي است كه اگر تمام وجودش را خرج كند هم تضميني براي التيام جراحتش نيست. نسل من همه وجودش را بايد به تنهايي بسازد. همواره در تعارض بوده و در بهترين حالت، به فكر ساختن خويش ميافتد. اما كاش فقط بايد خود را ميساخت. نسل بايد ويرانهاي را بسازد. نه يك زمين صاف و مسطح را... او بايد به تنهايي تك تك آجرهاي بناي وجودش را بلند كند... ديروز فهميدم كه از اين سرزمين حتي سهم يك وجبش را هم ندارم. فقط يك وجب ميهن براي خويشتن بودن. براي تربيت نسل ديگر به دور از هر گونه آفت كشنده. آقايان من ديگر نميخواهم شما فرهنگ فرزندم را بسازيد. ديگر نميخواهم كتابهاي مدرسهاش را شما بنويسيد. شما با من چه كرديد كه امروز به فكر فرهنگ نسل ديگري افتادهايد؟ اين همه جوان بيهويت و سردرگم امروز بس نيست؟؟؟ شما را به خدا بس كنيد. ديروز وقتي كه بچهها خسته و درمانده، مقابل در دانشگاه تجمع كرده بودند، "م" يك مشت خاك و سه تكه استخوان برايم آورد. اينها همان شهيد گمنام بود. چرا كه مغولان كاري كردند كه تابوت شهيد شكست و حرمتش حفظ شد!!! امروز سراغ "ف" را از "ن" گرفتم كه ديروز كجا بود؟ "ن" ميگفت وقتي بچهها جلو در اصلي تجمع كردهبودند، امد و گفت: " دارم ميرم جشن دانشكده شيمي. شما نميآييد؟" !!!! امروز در سايت نشسته بودم. از آنجايي كه به شكر خدا بيشتر خبرگزاريها فيلتر هستند، بايد از دانشگاه خبرها را ميخوندم. دوستم "ف" آمد.... يوحنا: جشن ديروز چهطور بود؟ ف: خيلي خوب بود. يوحنا: جاي ما رو هم خالي كردي؟ ف: آره يوحنا: جاي منو چي؟ ف: آره. خيلي خوب بود. اين 2 روز كه به من خيلي خوش گذشت. آنموقع چشمانم از حدقه درآمد و فقط نگاهش كردم. اما هر بار به يادش ميافتم بغض گلويم را ميفشارد. من و دوستانم امروز سياهپوش بوديم و ديروز كتك خورده بوديم. به ما توهين كرده بودند و آرامش را از همهمان گرفته بودند. يوحنا: خوش گذشت؟ دوستات كتك خوردن. به تو خوش گذشت؟؟؟!!! ف: آره. خوش گذشت. تو داري خيلي جدي ميگيري. باز هم بايد سكوت ميكردم. سكوت. اما اين بغض و سكوت خفهام كرده. كاش كس ديگري اين حرف را زده بود.روزگاري دوست تعريف ديگري داشت. خستهام. ترجيح ميدهم ادامه ندهم. رمقي براي بحث نمانده. حتي ترجيح ميدهم در خانه هم سكوت كنم. پ.ن: متن آشفتهاي بود. عذر ميخواهم. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 23:55 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
بزرگ مردي از سراي من |
|
|
روحش شاد و يادش گرامي. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:38 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
من حاکم. تو ... |
|
|
من بر تو حكومت ميكنم. تو و فرزندانت را آموزش ميدهم. من تو را ميپرورانم. من تنها آموزگارت خواهم بود. كتابهاي كتابخانهات را من مينويسم. من دنيا را به تو ميشناسانم. من تو را به دنيا ميشناسانم. من به تو خدمت ميكنم. من از تو هيچ نميخواهم؛ حتي ميتواني و بايد بتواني من را نقد كني. من او را ساختم. من او را آنگونه ساختم كه هوشياري را ماند؛ امّا خفته تر از مردگان. من او را هميشه در دستان خويش دارم. من خدايي گشتم براي او. من بر او حكومت ميكنم و او همواره فرياد حمايت از من را سر خواهد داد. من پيروز گشتم. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 22:51 توسط یوحنا
|
|
||