تبليغاتX
خانه اول
خانه اول
به کجا مي‌رويم؟

 

صدا و سيما مظهر كم‌شعوري و كم‌فهمي

 

(خيلي تلاش كردم كه به‌جاي استفاده از پيشوند "بي" از "كم" براي دو واژه مقدس "شعور" و "فهم" استفاده كنم.)

فكر مي‌كنم الان 4 سالي مي‌شه كه ترك تلويزيونم كه البته فكر مي‌كنم با اوصاف زير (كه فقط يك اپسيلون از هيجانات رو بيان كره) حالا حالا ها ...

زماني كه كارتون مي‌ديدم خيلي عشق TV بودم ولي كم كم فهميدم انسانهاي بي‌مغزي آن را اداره مي‌كنند. كم كم اين احساس را در طبقات وسيعي از جامعه ديدم. البته فرهنگ دوستان!!! و فرهنگ‌سازان!!! هم به اين موضوع پي بردند. اين شد كه آقايان دست به خلاقيت زدند. مدل خبرها و خبرنگارها كاملاً عوض شد. امثال 20:30 را ساختند و صميميت بين بيننده و اخبارگو را به اوج رساندند. طوري‌ كه آدم با ديدن اخبار پنجره‌اي از عشق و لطافت در زندگي‌اش گشوده مي‌شد!!! متأسفم كه شاهد جواب مثبت از طرف توده مردم نسبت به اين موضوع هستم. بايد اقرار كنم كه صدا و سيما زيرك‌تر از سابق شده. قبلاً احمقانه و خيلي واضح خبرها پخش نمي‌شد، اما الان پخش مي‌شوند، تحليل مي‌شوند و طرز تفكر و نگرش توده مردم را شكل مي‌دهند؛ آن طور كه به صلاح‌شان باشد. آن قدر هم شديد مردم را تحت تأثير گذاشته‌اند كه اگر خلاف اخبار صدا و سيما حرفي بزني انگار كفر گفتي و حتي راهي براي بحث كردن را هم نمي‌توان باز كرد.

 

اين از خبررساني؛ و اما فرهنگ‌سازي...

 

پيش از انتخابات، لاريجاني به دعوت بسيج به دانشگاه ما آمد. وقتي درباره فرهنگ‌سازي ازش پرسيدند گفت: "ببينيد؛ ما در جامعه با افكار متعددي روبرو هستيم. عده‌اي موسيقي را حرام مي‌دانند و عده‌اي به اين حد موسيقي كه پخش مي‌شود راضي نيستند. اين شد كه ما آمديم مفاهيم اسلامي را در قالب پاپ گنجانديم و موسيقي نو توليد كرديم!!! تا هر دو گروه راضي باشند." اين بنده خدا منظورش اين بود كه ببينيد من چقدر توپم. بي‌خود كه نيست. شريفي بودم آخه (آبروي شريف رو هم برد). ديديد چه راحت معضل به اين بزرگي رو حل كردم. تازه موسيقي نو هم توليد كردم. شب هم كه رفت خونه به خانمش گفت يه ذره اسپند برام دود كن. امروز كلي دانشجو رفتن تو كفم. مي‌ترسم چشم بخورم. فكر نمي‌‌كنم نيازي به بحث  كردن بر روي افاضات دكتر عزيز باشد. فقط معني فرهنگ‌سازي را هم آنجا فهميدم.دستش مرسي!!

خلاصه اينكه اين رضاخان بود كه عوام‌فريبي مي‌كرد. ما كه ... استغفر الله.

اين رسانه‌هاي خارجي هستند كه سانسور خبري مي‌كنند. ما كه ... استغفر الله.

اين رسانه‌هاي غربي هستند كه با ترويج فرهنگ فساد و سركرم كردن جوانان به مد لباس و ظواهر و .. آنها را سرگرم مي‌كنند تا فرصت تحليل درست مسائل را نداشته باشند و خود به كارشان برسند. ما كه... استغفر الله. (اتفاقاً ما اينجا برره مي‌سازيم تا جوانان را به انديشيدن واداريم)

 

در آخر هم وظيفه خود مي‌دانم دورا دور هم كه شده، از رهبر معظم انقلاب اسلامي به خاطر انتخاب‌هاي شايسته و به‌جا تشكر كنم و توفيق روزافزون را برايشان از خداي منان  خواستار شوم.

البته در مورد انتخاب‌هاي شايسته بايد با خوشحالي عرض كنم كه ما هم به پاي اين بزرگوار رسيده‌ايم و اين پيشرفت را در انتخابات اخير به جهانيان نشان داديم.

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 20:7  توسط یوحنا  | 

ناگفته‌ها

 

عهد كرده بودم مدتي نگويم و ننويسم.

ناگفته‌ها امانم ندادند. عهد شكستم تا ناگفته‌هايم را بگويم. مي‌گويم؛ حتي اگر...

.... ......... ............، ........... ................. .... .......... .................... ........... ...... .... .. ......... ....... .................... ............... ....... ............، ....... ......... .. ........ ........... ...................... ............. .

......... ............. ................. ....... .......... .........؛ ........ ............. ................. .. ....... ................... ............. ............. ......... ........................ .... ........... ................... ........ .............. .............. ..............، ......... ............ .. .......... ......... ....................... .... .............. ....... ............... ... .............. .................... ...... .......... .. .............. .....................  ....... .................. .. ........... ................ ...................... ..... .................... .................. ..... ............. ...................... ............... .........، ......... ............... ... .................، ........ ....... ............. ............... ....................... .......... .... ............... .................... .. ........ .......... .......... ............ ................. ..... ............ ....... .

........ .............. .................... .... ............... ... ....................... ........ .................. ...... .................. ........، .............. ....... ................. ..................... ....... ..... ................ ..... ............... ...... .......... ............. ............... ..... .......... ..................... . ....... .............. ................... ......... .............. .................... ....... ........ ............ .. .................. .......... ................ ......... .............  .... ........ ............؛ ....... ......... ........................ ............ ...... .......... .............. ... ............. ......... ..... ......... ...... فرياد در گلويم مُرد ....... ..... ......... .. .

...... .......... .............. .............. ......... .. .......... ..................... .......... ....... .................. ... ......... ............. ..‌........ ............... ..... ... ....................... ............... ...... ................... ..... ............ ........... ..........، ............ ............. ....................... ........ ... ................ ................. .... ......... ........... .................... ....... ........... ................ ..................... ........... ........... ...... ................ ......... .......... .........، ............. .............. ..................... ..... ........... ............ .

..... ........... .............. ................. .................... ........ ...... .... ................ ....................... .... ............ ......... .............، .......... .................. ............................. ...... ............. ....................... ....... ............... ............. ...... .................... .... ....................... .... .............. ......... .......... .................... .... .......... ................. ....................... .......... .................. ......... .......... ................ ... ............ .................. ..... ....... .............، ................. ....... ..... ............ ....... ........................ .... ......................... .......... .............. ........ .

....... ................. .. ........... .............. ....... ............. ................، ... ...... . ............ ......... .... .... ........... .....................  ............. ....... .......... ........ .................... ... .......... ........ ........ ....... .......... ......... ................، ............. .......... ... ...... ........... .............. .... .

........... .................... .................... ............. .............. ...، ........ .......... .............. ..... .......... ................ .......... .................... ............. ................ ......... ..................... .......... ..... ...............، ....... ............. ................ ........... ................. ..................... ... .............. ........ ...... الها؛ تنها‌تر از تنهاترينان‌ام كن!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 19:54  توسط یوحنا  | 

بلوغ یک جانبه

 

(!) اين مطلب را با توجه به وضعيت كنوني اجتماع ايران نوشته‌ام.

 

انسان‌ها در برهه زماني 14 تا 15 سالگي، پل بزرگي از زندگي را پشت سر گذاشته و وارد دنيايي تازه با احساسات، مشكلات و جريان‌هاي تازه‌اي مي‌شوند كه تا كنون هيچ تصور و ذهنيت صحيحي نسبت به آنها نداشته‌اند. تمايلات تازه‌اي همچون استقلال داشتن، بروز عقيده خود به عنوان فردي متكي به خويش و ... در آنها شكل مي‌گيرد. در حاليكه خانواده و اجتماع، به دليل عدم وجود منطق علمي در جوان تازه بلوغ يافته حاضر به پذيرش اين‌گونه تمايلات نبوده؛ درنتيجه اولين اختلافات جدي بين دو نسل ظاهر مي‌شود. كه در اغلب موارد هم با برخوردهاي ناصحيح از طرفين مواجه مي‌شويم.

نسل گذشته و بزرگتر از نسل جواني كه تمايل به استقلال در او شكل گرفته، از وي انتظار صبر كردن دارد. صبري 3-4 ساله تا زماني كه به قدرت تصميم‌گيري منطقي دست يابد. توقعي نابجا آن هم از فردي كه تمام وجودش را التهاب و هيجان فرا گرفته. از سويي واقعاً جوان 14 يا 15 ساله توان تحليل درست و منطقي مسائل و قدرت مواجهه با مشكلات جديدي كه در اين راه وجود دارند را ندارد.

از نظرات روانشناسان و كارشناسان پيرامون اين مسئله اطلاع چنداني ندارم اما مشكلي كه در جامعه احساس مي‌شود و به عقيده من رفع اين معضل، به حل مسئله فوق هم كمك مي‌كند اين است كه در حال حاضر ما هيچ سيستمي براي آموزش تحليل مسائل و ترغيب كودكان به فكر كردن نداريم. كودكان با حمايتي بيش از حد از جانب خانواده و مدرسه رشد مي‌كنند. بدون كسب مهارت فكر كردن؛ و زماني كه به مرحله‌اي مي‌رسند كه نياز به استقلال در بسياري زمينه‌ها را در خود حس مي‌كنند، فاقد قدرت استدلال منطقي هستند. يكي از نمونه‌هاي متكي كردن كودكان به بزرگتر در مدارس، احضار پدر و مادر دانش‌آموز براي كوچكترين مشكلات در مدرسه است. از طرفي دانش‌آموز هم احساس مي‌كند براي گرفتن حق خود در جايي كه به او ظلم شده، بايد با اتكاء محض به پدر و مادر، شكايت خود را مطرح كند.

در كل اينكه متأسفانه نه در مدارس برنامه مدوني براي رشد عقلاني و به‌وجود آوردن قدرت ارائه ايده نو در دانش‌آموزان داريم و نه اينكه پدران و مادران، فرصت كافي در خانه‌ها و در كنار فرزندانشان هستند كه خود، اين قبيل آموزش‌ها را به فرزندان بدهند.

پيامد اين موضوع هم افزايش سن بلوغ فكري جوانان و بيشتر شدن فاصله آن با بلوغ احساسي و جسمي است كه خود، معضلات عديده‌اي را در بر دارد كه ديگر نه وقت بحث كردن است و نه حوصله آن... .

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 19:15  توسط یوحنا  | 

وحشت از آرامش

 

تا كنون از اوصاف شب مخوفي به نام شب اول قبر شنيده‌ايد؟ از نكير و منكر و خشم خدا و ...

تصور عمومي اجتماع از مرگ، چيزي جز پديده‌اي همراه با شروع رنج و عذاب و آتش جهنم براي متوفي و غم و اندوه و گريه و جزع و فزع براي بازماندگان نيست.

 

                                  

 

هيچ‌گاه از اين ديد وارد نمي‌شويم كه مرگ لحظه پايان اندوه‌هاست. لحظه محو شدن. محو شدن در يك بي‌نهايت و نهايتاً رسيدن به آرامش؛ همچو خواب شبانه كه آدمي را به آرامش مي‌رساند. از مرگ مي‌هراسيم اما نه هراسي كه منجر به رشد و تعالي و پيشرفت در مسير انسان شدن باشد. مي‌هراسيم چرا كه تصور مي‌كنيم با مرگ به دنيايي تيره و تار تبعيد مي‌شويم كه در آن‌جا هيچ پناهي و مونسي همچون خانواده و دوست نداريم. تأثير اين‌گونه تفكر هم چيزي جز افزايش دل‌بستگي ما به اين دنيا (كه در كتاب‌ها و سخن‌وري‌ها به دون و فاني بودنش اشاره مي‌كنيم) نيست.

از خدا و سراي باقي هيچ عينيتي نداريم و همه چيز ذهنيتي است بر پايه آثاري كه دالّ بر حضور آنها مي‌باشد و به اعتقاد من پاسخي هم كه در آينده از اين ذهنيت خواهيم گرفت كاملاً بستگي به تفكرات و نوع نگرش و تصورمان دارد. به اين مفهوم كه اگر از مرگ و شب اول قبر بيم داشته‌ باشيم، قطعاً شب سختي را هم تجربه خواهيم كرد. اين مسئله همانند تأثير بينش و نگرش بر زندگي روزمره مي‌باشد. همان چيزي كه روانشناسان اينگونه بيان مي‌كنند: "آن‌طور خواهي شد كه فكر مي‌كني"

پس چه بهتر كه تلاش كنيم اين فرهنگ ناصحيح را تغيير دهيم و اين جمله را هم به هنگام سختي‌ها و به خصوص هنگام از دست دادن يكي از عزيزنمان به ياد داشته باشيم كه: "جزع و فزع از نشانه‌هاي بي‌ايماني است".(ايمان≠صرفاً نماز و روزه. ايمان=اعتقاد قلبي به حضور يگانه برتر عالم)

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:59  توسط یوحنا  | 

اعتماد نکن!

 

دقت كرده‌ايد كه چند بار حرف‌هاي زير را از دختران و زنان شنيده‌ايد؟

"به اين پسرها(مردها) نميشه اعتماد كرد." "اينارو جون به جونشون كني، نامردن." "همه مردها سر و ته يه كرباسن."

حالا چند بار اين حرف ‌ها را از پسرها و مردها شنيده‌ايد؟

"به دختر(زن) جماعت نميشه اعتماد كرد." "بابا اين دخترها همشون همينن.گور باباي همشون."

 

احتمالاً خيلي از اين قبيل حرف‌ها را شنيده‌ايد. ولي تا حالا فكر كرده‌ايد چرا؟

تا كي قرار است بر مبناي بي‌اعتمادي زندگي كنيم؟ تا كي اين صف‌آرايي‌ها و جبهه‌گيري‌ها ادامه دارند؟؟؟

اي‌كاش تجرد، نقطه كمال انسان‌ها بود. در آن صورت به هيچ كس احتياج نداشتيم و ديگر نيازي به اعتماد كردن به ديگري هم نبود. ولي در شرايطي كه براي پيمايش مسير كمال به بودن در كنار ساير انسان‌ها نيازمنديم و براي بودن با سايرين، به اعتماد نياز داريم، چرا عرصه را اينگونه به خود تنگ كنيم و خودمان به خودمان القاء كنيم كه نيمي از انسان‌هاي دنيا كه در دسته دوم قرار دارند، قابليت اعتماد كردن را ندارند؟ هرچند ناگفته نماند كه ريشه اين سخن‌ها و بي‌اعتمادي‌ها، رفتارهايي است كه دفترچه‌هاي خاطرات و كتاب‌هاي تاريخ ثبت كرده‌اند. اما اين تعميم نابجا كار را دو چندان دشوار كرده. تعميمي كه ديگر جزئي از اعتقادات پايه‌اي و نهان ذهن اكثر قريب به اتفاق جامعه شده. گفتم اعتقاد پايه‌اي و نهان، چون بسياري از ما اين تعميم را نفي مي‌كنيم؛ اما زماني كه كار به خودمان رسيد از همين تعميم‌ها براي تصميم‌گيري‌ها و سخن‌راني‌ها استفاده مي‌كنيم.

 

فراموش نكنيم كه در مدينه فاضله ذهني همه انسان‌ها بدون استثناء، همه معتمد هم هستند و هيچ‌ كس از اين اعتماد ضربه‌اي نمي‌خورد!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 17:23  توسط یوحنا  | 

شکست

 

امشب هم يك آپديت ناموفق داشتم.

باز شروع كردم به نوشتن و باز هم ديدم كه چقدر فكر كردن و سخن گفتن آسان است و نوشتن چه دشوار! كه ياد انشاء نوشتن‌هاي دوران مدرسه افتادم و ناله‌ها و غصه‌هاي شب‌هاي انشاء نويسي. ياد افتخار احمقانه خودم افتادم. افتخار اينكه من در درس‌هايي كه به آن‌ها علاقه دارم قوي هستم و اين چرنديات (امثال زيست و ادبيات و تاريخ و ...) ديگه اهميت ندارند. بعد ياد يكي از انشاءهاي كلاس پنجم‌ام افتادم. انشايي كه خيلي دوستش داشتم و دارم.

 

موضوع: دوست داريد در آينده چه چيزي اختراع كنيد؟

 

به‌نام خدا

اگر بزرگ شوم و بخواهم دستگاهي اختراع كنم، دستگاهي مي‌سازم كه هر موضوعي كه به آن بدهيم، بتواند برايمان انشاء بنويسد و ديگر بچه‌ها مجبور نباشند در مدرسه انشاء بنويسند...

 

نمره: 17

توضيح معلم شفيق: بهتر است به جاي اختراع چنين دستگاهي بيشتر كتاب بخواني تا بهتر انشاء بنويسي.

 

... و اينگونه بود كه يوحنا سركوب شد و تنها انشايي كه با ذوق و هيجان نوشته بود هم شكست خورد!!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:11  توسط یوحنا  | 

چند پیشنهاد

 

    چند پيشنهاد دارم و فعلاً بدون شرح...

 

    - فيلم "دَه" كيارستمي رو اگه تونستيد گير بياريد، ببينيد.

 

   - كتاب "آدم و حوا" نوشته "محمد محمد علي" انتشارات "كاروان" ؛ رماني ساده و بسيار دوست‌داشتني و البته با ارزش (به نظر يوحنا). از دست ندينش...

 

    - هر از گاهي به يك قبرستان بريد.

 

    - به مراسم تشييع جنازه خودتون فكر كنيد. دوست داريد چه جوري باشه؟

                                                                                           شاد باشيد!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 1:27  توسط یوحنا  | 

خداحافظ پدر
 

... باورم نمیشد لباس مشکی به تن کردن اینقدر سخت باشه.

۲ سال درد کشیدن بالاخره تموم شد و رفت...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 23:14  توسط یوحنا  |