|
|
برترین ها... |
|
|
... بالاخره تصميمش را گرفت.ميخواست به سفري برود تا بهترين مسير رشد را گزيده باشد.راهش را پيش گرفت و رفت.در راه صحنههايي كه فكر ميكرد با آنها مواجه ميشود را ترسيم ميكرد.به اين كار عادت داشت.اين بار بهقدري صحنههاي خيالياش را مرور كرد، كه به رويدادنشان ايمان آورد. در راه به پيري برخورد كه از همان سفر باز ميگشت.آغاز سفر پيرمرد را به ياد داشت.وقتي كودك بود، پيرمرد به سفر رفت و اكنون او را ديد كه در حال بازگشت است.هر دو از راه رفتن خسته شده بودند.زير سايه تكدرخت دشت نشستند.تصميمش را براي پير مرد بازگو كرد.با هيجان تمام گوشههايي از صحنههاي خياليش را هم گفت.پيرمرد نگاه مهرباني داشت و با آرامش به او نگاه ميكرد.گويي خاطرات آغاز سفر برايش تداعي شده بود.پير مرد فقط دو چيز گفت:1- بهترين مسير را انتخاب كردهاي... و 2- آنجا به مردماني برميخوري كه فرهنگي خارج از تصور تو دارند،و نشانه آنها داغي است كه بر پيشاني نهادهاند.از نزديكي به آنها پرهيز كن.... جوان با قاطعيت پاسخ داد:"من به سفر ميروم تا با مردماني از همه نوع برخورد كنم،به آنها نزديك شوم و با توشهاي پر از آموختههاي زيبا بازگردم.همه مردمان آنجا براي دوستي ارزشمند هستند.من از آنجا بسيار شنيدهام و ميدانم كه زيباترين فرهنگها و آرمانها را، مردمان آنجا دارند.آنها فكرهاي زيبايي دارند كه روحم را تغذيه خواهد كرد.آنها....." پيرمرد سري تكان داد و با همان لبخند دلنشين برايش از خدا پيروزي طلب كرد، سپس از او جدا شد و راه خود را پيش گرفت.جوان هم با لبخند پيرمرد قوايي مضاعف گرفت و به راه افتاد.... (ادامهاش براي دفعه بعد...) |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:0 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
... |
|
|
بغض سنگینی راه گلویم را بست.تحمل بسته ماندن را هم نداشت.خیلی زود شروع به باریدن کرد.اما گویی نمی تواند بند بیاید....داشتم وبلاگ دوست نا آشنایی را برای اولین بار می خواندم.آخرین مطلبش برای دوستش بود که برادرش را به تازگی از دست داده.خواندنش هنوز تمام نشده بود که بغض امانم نداد و .... خدایا می دانم مصائب هولناکی چشم به راهم نشسته اند.کمکم کن راهی را که به آغوشت منتهی است را پیش از رسیدن به آنها بیابم. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 10:53 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
سرنوشت!!! (2) |
|
|
.... مدتي از ازدواج امير گذشت.امير روز به روز از پدر و مادرش و خواهر و برادراش دورتر و دورتر ميشد،اما نميفهميد،شايد هم نميخواست بفهمه.ولي نه،امير مهربونتر از اون بود كه خودش بخواد از خونوادش دور بشه.همينطور گذشت،تا اينكه كار به جايي رسيد كه فريبا شد دشمن خوني امير.يعني امير اينطور با فريبا برخورد ميكرد.با فريبايي كه خواهر جونجونيش بود.همون فريبايي كه جز امير كسي ديگهاي نميتونست آرومش كنه.قضيه فقط مشكل امير با فريبا نبود.ديگه فكر ميكرد همه و همه حتي پدر و مادرش هم .... . و اما اين وسط مهسا هم شاهد اين جدايي بود.مهسا به معناي واقعي عاشق خواهرش و دو تا برادراش بود.خيلي ميترسيد كه نكنه يه روز... . تا اينكه مهران ميخواست ازدواج كنه... .تمام وجود مهسا ميلرزيد.شب و روز.دست خودش نبود،تا ياد اين ميافتاد كه چند هفته ديگه نامزدي برادرشه اشكهاش مثل سيل جاري ميشد.وقتي به خودش مياومد ميديد كه تمام صورتش خيس شده.شب عروسي مهران، مهسا ازش قول گرفت كه هيچ وقت خونوادشو از ياد نبره. ... الان مدتهاست كه از ازدواج مهران ميگذره.همه چيز هم به خوبي پيش ميره.هنوز همون صميميت بين مهران و خونوادش وجود داره ولي هنوز هم مهسا با ديدن ماشين عروس اشك از چشمام ميريزه و دلش ميلرزه.... . از همتون ميخوام كه يادتون نره قبل از ازدواج تو دامن كي بزرگ شدين و وابستگيهاتون كيا بودن و كيا به شما وابسته بودن و هستن!!!! تا بعد... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 23:1 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
سرنوشت!!! |
|
|
سلام.
از امروز میخوام یه داستانی رو تعریف کنم.داستان زندگی یه خانواده... یکی بود یکی نبود. اون قديما يه خانوادهاي بود كه 6 تا بچه داشت.بهترتيب: سارا، مينا، رضا، امير، فريبا و سينا.خيلي هم همديگر و دوست داشتن.امير بين پسرهاي خانواده از همه سادهتر،دلنازكتر و مهربونتر بود. مخصوصا با خواهر كوچيكترش يعني فريبا خيلي جور بود.يعني فريبا هم از بچهگي خيلي به امير عادت كردهبود.اونقدر كه وقتي فريبا گريهاش ميگرفت هيچ كس غير از امير نميتونست آرومش كنه.البته از مهربوني و سادگي امير هم هر چي بگم كم گفتم.خيلي مهربون بود.... خلاصه اينكه خانواده خيلي گرم و صميمياي داشتن.بچهها هم بزرگ شدن و كمكم ازدواج كردن و هر كي رفت پي سرنوشت خودش.حالا ميخوام از سرنوشتشون بگم.... خدا به سارا 4 تا بچه داد كه اسمشون به ترتيب، مهران، مبينا، ماجد و مهسا بود.اينا هم با هم خيلي خيلي جور بودن.خيلي همديگر و دوست داشتن. مينا هم ازدواج كرد. بعدش رضا و بعد هم امير. امير هم ازدواج كرد، روزي كه داشت وسايلش و از خونه باباش جمع ميكرد كه ببره خونه خودش دلش گرفته بود.هر وقت تنها ميشد بغضش ميتركيد و گريها ش ميگرفت.اما زود خودش و جمع و جور ميكرد كه كسي متوجه نشه.خلاصه امير هم رفت سر خونه و زندگياش.... . (بقيهاش طولاني ميشه.دفعه بعد مينويسم) |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 10:16 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
داستان زندگی |
|
|
از آن روز كه چشم به اين دنياي كثيف باز كردي و توان نسبي تحليل مسائل دور و برت را پيدا كردي، اولين چيزي كه متوجه شدي اين بود كه همه آدمهايي كه اطرافت هستند، همه و همهشان از يك نقطه به مسائل نگاه ميكنند.حتي آن دسته كه ادعاي روشنفكر بودن دارند هم، نهايتا از همان نقطه كور به تو مينگرند.همگان تو را نگاه ميكنند، اما دريغ از يك نفر كه پي به هويت اصلي تو بَرد.... گويا تقدير اينطور رقم خورده كه بين ميليونها نفر باشي و تنها بماني.داستان زندگيات آنجايي به اوج ميرسد كه آدميان با آن نگاه پليد و زشتشان در مورد تو قضاوت ميكنند و تو را متهم ميكنند، آنگاه با همان ادعاي بر حق بودن هميشگيشان ميگويند: "من مثل ديگران نيستم، ديد حقيقي و درستي دارم و گفتهام صحيح است.تو همين هستي كه من ميگويم.....". و آخر اين داستان شوم به تو ميگويد: " تو محكومي كه در اين بين زندگي كني!!!" |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 20:8 توسط یوحنا
|
|
||
|
|
سر آغاز |
|
|
قلم توتم من است.
قلم توتم ماست. به قلم سوگند به خون سیاهی که از حلقومش میچکد سوگند به رشحه خونی که از زبانش میتراود سوگند به ضجه های دردی که از سینه اش برمی آید سوگند که توتم مقدسم را نمی فروشم به دست زورش تسلیم نمی کنم به کیسه زرش نمی بخشم به سر انگشت تزویرش نمی سپارم دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم. چشمهایم را کور می کنم. گوشهایم را کر میکنم. پاهایم را می شکنم. انگشتانم را بندبند می بُرم. سینه ام را می شکافم. قلبم را می کُشم. حتی زبانم را می بُرم و لبم را می دوزم. امّا قلمم را به بیگانه نمی دهم. دکتر علی شریعتی
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 15:20 توسط یوحنا
|
|
||