تبليغاتX
خداوند زنده است
WELCOME
خداوند زنده است
امیدوارم تا مقصد آزادی سرباز مسیح بمانیم .
JESUS
IS
LORD
قالبهای مسیحی برای بلاگفا
جستجوی انگلیسی کتاب مقدس
مجله شبان
رازگاهان
کلیسای آنلاین

اما به همه شما که سخنان مرا می شنوید ، می گویم که دشمنان خود را دوست بدارید و به کسانی که از شما نفرت دارند ، خوبی کنید . برای آنانی که به شما ناسزا می گویند ، دعای خیر کنید . برای افرادی که به شما آزار می رسانند برکت خدا را بطلبید . اگر کسی به یک طرف صورتت سیلی زد ، بگذار به طرف دیگر هم بزند ! اگر کسی خواست ردای تو را بگیرد ، پیراهنت را هم به او بده . ( انجیل لوقا آیات 27 الی 29 ) ‏‎


But to you who are listening I say: Love your enemies, do good to those who hate you . bless those who curse you, pray for those who mistreat you.If someone slaps you on one cheek, turn to them the other also. If someone takes your coat, do not withhold your shirt from them .(Luke : 6 : 27-29)

**وجود من از نسیم نفس خداست **
پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 :: 15:9 :: به قلم : مریم توکلی



بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت .
دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد ، نفس نفس می زد .
اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید .
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد.
مورچه می دانست که نسیم نفس خداست .
مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت : گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی .
خدا گفت : همیشه می وزم ، نکند دیگر گمم کرده ای !
مورچه گفت : این منم که گم می شوم . بس که کوچکم . بس که خرد .
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد .
خدا گفت : اما نقطه سرآغاز هر خطی ست .
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سر آغاز هیچم ، ریز و ندیدنی ، من به هیچ چشمی نخواهم آمد .
خدا گفت : چشمی که سزاوار دیدن است می بیند . چشم های من همیشه بیناست .
مورچه این را می دانست اما شوق گفت و گو داشت ، شوق ادامه گفتن .
پس دوباره گفت : و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم ، نبودنم را غمی نیست .
خدا گفت : اما اگر تو نباشی ، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است .
مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد . خدا دانه را به سمتش هل داد .
هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست .
+ پست بالا در تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 و ساعت 15:9 نوشته شده است | لینک ثابت این مطلب
نوشته بالا مربوط به موضوعات : است
نویسنده این مطلب : مریم توکلی



من ، تو ، او برای چه به مدرسه می رفتیم ؟
پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 :: 15:7 :: به قلم : مریم توکلی

من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

معلم گفته بود انشا بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد .
تو نوشته بودي علم بهتر است شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي .
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود خودکارش روز قبل تمام شده بود .

معلم آن روز او را تنبيه کرد ؛ بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد .
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد .
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت .

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد .
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد .
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد .

سال هاي آخر دبيرستان بود ، بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده
من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد .
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم .
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي .
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است .
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به به کناري انداختي .
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه ، براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت ، وقت گرفتن نتايج بود
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود .

وقت قضاوت بود ، جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند
من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم

اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟


هر روز از كنار مردماني ميگذريم كه يا من اند يا تو و يا او
و به راستي نه موفقيت هاي من به تمامي از آن من است و نه تقصيرهاي او همگي از آن او
+ پست بالا در تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 و ساعت 15:7 نوشته شده است | لینک ثابت این مطلب
نوشته بالا مربوط به موضوعات : است
نویسنده این مطلب : مریم توکلی



راهنمای کوهنوردی
پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 :: 20:8 :: به قلم : مریم توکلی
 
الف : کوهی را که می خواهی از آن بالا بروی انتخاب کن :
تحت تاثیر حرفهای دیگران قرار نگیر که می گویند : فلان کوه قشنگ تر است یا بهمان کوه راحت تر است . قرار است برای رسیدن به مقصدت ، نیرو و شور و شوق زیادی صرف کنی ، پس مسئول انتخاب خودت هستی و باید از کارت مطمئن باشی .

ب : زمان نزدیک شدن به کوه را بشناس :
کوه اغلب منظره ای دور دست است : زیبا ، جالب ، پر از چالش . اما وقتی به آن نزدیک می شوی ، چه اتفاقی می افتد ؟ راه پیچاپیچ است و جنگل های زیادی درون و پیرامون توست . آنچه روی نقشه آسان می نماید ، در زندگی واقعی بسیار دشوار است . پس تمام راهها و مسیرها را بررسی کن ، تا روزی به قله مقصودت برسی

پ : از کسی که پیش تر به آنجا رفته ، بیاموز :
 هر چه هم خود را بی همتا بدانی ، همیشه کس دیگری هم هست که پیش از تو همین رویا را داشته . او نشانه هایی به جا گذاشته که پیمودن مسیر را برایت آسان می کند : بهترین مکان برای آویزان کردن طناب ، مسیرهای کوبیده ، شاخه هایی که شکسته تا عبور را راحت تر کند . این صعود متعلق به توست ، مسئولیت توست ، اما هرگز فراموش نکن که تجربه دیگران بسیار به تو کمک می کند .

ت : خطرها را اگر از نزدیک ببینی می توانی مهار کنی :
وقتی بالا رفتن از کوه رویاهایت را آغاز می کنی ، به اطرافت توجه کن . البته پرتگاههایی در راه است . شکافهایی تقریبا نادیدنی سر راهت هست . سنگهایی سر راهت هست که توفان چنان صیقل داده که مثل یخ لیز شده است . اما اگر بدانی هر پایت کجاست ، خطرات را هم تشخیص می دهی و می توانی مهارشان کنی .

ث : چشم انداز عوض می شود ، از آن استفاده کن :
البته باید هدفی در ذهن داشته باشی ( رسیدن به قله ) . اما همانطور که صعود می کنی ، بیشتر هم می توانی ببینی و زحمتی ندارد که گاهی توقف کنی و کمی از چشم انداز اطرافت لذت ببری . با هر متر صعود ، می توانی کمی دورتر را ببینی . از این فرصت برای کشف چیزهایی استفاده کن که تاکنون نشناخته ای .

ج : به بدنت احترام بگذار :
تنها کسی می تواند از کوه صعود کتد که به اندازه کافی به جسمش توجه کند . آنقدر که زندگی به تو وقت می دهد ، فرصت داری . پس برای صعود بیش از حد لازم تلاش نکن . اگر تندتر بروی خسته می شوی و نیمه راه از پیشروی دست می کشی . اگر آهسته بروی ، شب می رسد و گم می شوی . از چشم انداز استفاد کن ، اما به پیشروی ادامه بده .

چ : به روحت احترام بگذار :
تمام مدت تکرار نکن که " باید موفق بشوم " . روحت دیگر این موضوع را می داند ، در عوض احتیاج دارد که از این راهپیمایی طولانی برای رشد و گسترش به سوی افق و رسیدن به آسمان استفاده کنی . وسواس هیچ کمکی در رسیدن به هدفت نمی کند و فقط لذت صعود را از تو میگیرد . اما توجه کن : این را هم تکرار نکن که " راه مشکل تر از آن است که فکر می کردم " ، چرا که باعث از دست رفتن نیروی درونی ات می شود .

ح : خودت را برای پیمون یک کیلومتر بیشتر آماده کن :
مسیر قله کوه همیشه طولانی تر از آن است که فکر می کرده ای . خودت را گول نزن ، لحظه ای می رسد که فکر می کنی به هدف نزدیکی ، اما هنوز خیلی راه مانده . اگر خودت را برای بیشتر رفتن آماده کرده باشی ، این موضوع برایت دردسر ساز نمی شود .

خ : وقتی به قله کوه رسیدی ، شاد شو : گریه کن ، دست بزن ، از ته دل فریاد بکش ، بگذار باد بالای کوه ذهنت را پاک کند ، پاهای عرق کرده و خسته ات را تازه کند ، غبار قلبت را بروبد . چه خوب ، آنچه را که قبلا فقط رویایی بود ، چشم انداز دوردستی بود ، اکنون بخشی از زندگی توست ، پیروز شده ای .

د : با خودت عهدی ببند :
بپذیر نیرویی را کشف کرده ای که نمی شناختی و به خود بگو از حالا به بعد ، از این نیرو تا پایان عمرت استفاده کنی . ترجیحا با خودت عهد کن که کوه دیگری پیدا کنی و رهسپار ماجرایی تازه شوی .

ذ : داستانت را برای دیگران بگو :
 بله ، داستانت را بگو ، الگویی به جا بگذار . هر چه را ممکن است بگو ، تا دیگران هم احساس شهامت کنند و با کوههای خود روبرو شوند .


+ پست بالا در تاریخ پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 و ساعت 20:8 نوشته شده است | لینک ثابت این مطلب
نوشته بالا مربوط به موضوعات : است
نویسنده این مطلب : مریم توکلی



شیطان یا مذهب ؟
چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 :: 22:30 :: به قلم : مریم توکلی


    برای اینکه با ماهیت شیطان آشنا شویم و جواب سئوالاتمان را در موردش بگیریم باید به اشعیا 12:14- 15 مراجعه کنیم ، جایی که کلام می فرماید : ای زهره دختر صبح ! چگونه از آسمان به زمین افتاه ای ؟ ای که امتها را ذلیل می ساختی چگونه به زمین افکنده شده ای ؟ تو در دل خود می گفتی : به آسمان صعود نموده ، کرسی خود را بالای ستارگان خواهم افراشت و بر کوه اجتماع در اطراف شمال جلوس خواهم نمود ،  بالای بلندیهای ابرها صعودکرده مثل حضرات اعلی خواهم شد ، لکن به هاویه به اسفلهای حفره فرو خواهی شد .

    شیطان یکی از فرشتگان مقرب درگاه خداوند بوده ولی به علت غروری که در دلش راه یافت به همراه 1/3 از فرشتگانی که او را پیروی می کردند از آسمان طرد شد .

    همه ما ایمان داران به این مساله ایمان داریم که خداوند محبت است و او منشآ تمام خوبیها می باشد ، اما به زندگی انسانی در جوامع که نگاه می کنیم کینه ، قتل ، زنا و ... نیز وجود دارد . مطمئنآ این شرارتها وجود شیطان را برای ما اثبات می کند .

    علت دشمنی شیطان با خداوند به زمان پیدایش آدم و حوا باز می گردد ،  زمانی که آدم و حوا در باغ عدن بودند شیطان تصمیم به مبارزه با خداوند گرفت و همانطور که می دانید از طریق فریب حوا و سپس فریب آدم از طریق حوا ، بشر از باغ عدن رانده شد . و شیطان خوشحال از فریب انسان بود .

    اما این رانده شدن به معنای طرد کامل انسان توسط خداوند نبود ، بلکه خداوند از همان ابتدای فریب به فکر نجات انسان بود

    وجود شیطان گرچه باعث بدبختی در دنیا شده اما آزمایش و تست خوبی برای خداوند است که از بشر می کند . خدا می خواهد ببیند ما به طرف او می رویم یا شیطان ؟

    خدا نمی خواهد ما مثل اسباب بازی کوکی باشیم ، بلکه می خواهد ما به اراده خودمان راه او را انتخاب کنیم و او را دوست داشته باشیم .

    همانطور که خداوندمان عیسی مسیح می گوید : من بر در قلب شما ایستاده در را می کوبم ، اگر کسی صدای من را بشنود و در قلبش را باز کند من به قلب او وارد می شوم و با او شام می خورم . اگر کسی در قلبش را برای عیسی مسیح باز نکند او هرگز در قلب کسی را نمی شکند ، و یا به زور به قلب او داخل نمی شود ، بلکه اراده ما خیلی مهم است .

    خداوند به زور ما را از چنگ شیطان نمی گیرد بلکه خداوند برای اراده ما ارزش بسیاری قائل است .

    خداوند چند هزار سال قبل با فرستادن حضرت موسی به وسیله 10 فرمان و فرمانهای دیگر به راهنمایی بشر پرداخت ، دستوراتی که در 10 فرمان وجود دارد بشر آن زمان و انسانهای کنونی نیز به آن نیاز داشتند .

    در ابتدا مردم دین موسی را با اشتیاق پذیرفتند اما کم کم خسته شدند ، ایراد در دین موسی نبود بلکه نفس اماره اجازه نمی داد آنها به راه خداوند بروند .

    در رومیان 14:7-20 می خوانیم که : زیرا می دانیم که شریعت روحانی است لکن من جسمانی و زیر گناه فروخته شده هستم . که آنچه می کنم نمی دانم ، زیرا آنچه می خواهم نمی کنم بلکه کاری را که از آن نفرت دارم به جا می آورم . پس هرگاه کاری را که نمی خواهم به جا می آورم شریعت را تصدیق می کنم که نیکوست ، الحال من دیگر فاعل آن نیستم بلکه آن گناهی که در من ساکن است ، زیرا می دانم که در من یعنی در جسدم هیچ نیکویی ساکن نیست زیرا که اراده در من حاضر است اما صورت نیکو کردن نی ، زیرا آن نیکویی را که می خواهم نمی کنم بلکه بدی را که نمی خواهم می کنم . پس چون آنچه را نمی خواهم می کنم من دیگر فاعل آن نیستم ، بلکه گناه که در من ساکن است .

    در این آیات متوجه می شویم که شریعت چیز بدی نیست اما انسانی که اسیر شیطان است نمی تواند احکام خدا را به جا بیاورد .

    خدا دید بشر با هیچ دین و مذهبی اصلاح نمی شود ، پس مسیح برای باز کردن این زنجیرها از دست و پایمان آمد

    او آمد تا منی را که اسیر شیطان بودم آزاد کند ، چون می دید که من نمی توانم با مذهب شیطان را از جسمم بیرون کنم .

    ماموریت عیسی کارهای خیر و آزادی کسانی بود که مقهور شیطان شده بودند . او آمده تا گم شده را پیدا کند و نجات بخشد .

    همه ما می دانیم که عیسی دوست گناهکاران بود و به جای توبیخ آنها را آزاد می کرد ، بلی او آمد تا بشری را که در لجن زار فساد غرق می شود نجات دهد .

    اگر می خواهیم از شیطان نجات پیدا کنیم باید از عیسی مسیح بخواهیم بندها و زنجیرها را از دست و پایمان بردارد .

    
             خلاصه ای از موعظه شیطان یا مذهب از برادر هایک


+ پست بالا در تاریخ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 و ساعت 22:30 نوشته شده است | لینک ثابت این مطلب
نوشته بالا مربوط به موضوعات : است
نویسنده این مطلب : مریم توکلی



دوباره بکوش
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 :: 20:45 :: به قلم : مریم توکلی


نگو که ترانه از دست رفته است


دوباره بکوش

بنوش

در چشمه هنوز آبی هست

با دو گام از پل می گذری

هیچ چیز به پایان نرسیده است هنوز

دست تشنه ات را بالا بگیر و راه بیفت

می میری تو اگر باز بمانی

صدایی هست که می خواند

صدایی هست که می رقصد

صدایی هست که می رقصد و

می گردد

بخواه

اگر بخواهی ، تو جهان را می جنبانی

دوباره بکوش

نگو که قله فتح از دست رفته است

زندگی همان رزم است

دوباره بکوش


+ پست بالا در تاریخ سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت 20:45 نوشته شده است | لینک ثابت این مطلب
نوشته بالا مربوط به موضوعات : است
نویسنده این مطلب : مریم توکلی



به یاد داشته باش من هرگز تو را رها نخواهم کرد ...
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 :: 18:23 :: به قلم : مریم توکلی

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم را ، دوستانم را ، مذهبم را ، زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم .
به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد . او گفت : آيا سرخس و بامبو را مي بيني؟ پاسخ دادم : بلي .
خداوند گفت : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم ، به خوبي از آنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذاي كافي دادم . دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخس ها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود . من بامبوها را رها نكردم . در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد . در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد . 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند . ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كردند .
خداوند در ادامه گفت : آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك ميكنند . زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي!
از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم ؟
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟

+ پست بالا در تاریخ سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت 18:23 نوشته شده است | لینک ثابت این مطلب
نوشته بالا مربوط به موضوعات : است
نویسنده این مطلب : مریم توکلی



ساختمان یک زندگی
یکشنبه دهم مرداد 1389 :: 0:38 :: به قلم : مریم توکلی

یک نجار پیر برای بازنشستگی آماده می شد ، او درباره طرح خود برای ترک کار و گذراندن زمان فراغت بیشتر با همسرش با رئیسش صحبت کرد . او چک دریافت حقوق خود را از دست می داد ولی به بازنشستگی هم احتیاج داشت . آنها می توانستند با این مشکل کنار بیایند .
صاحب کار برای از دست دادن چنین کارگر خوبی متاسف شد و از نجار خواست تا فقط یک خانه دیگر به سلیقه خود بسازد . نجار موافقت کرد اما کاملا مشخص بود که قلب او با کارش نیست . او تمام مهارت خود را به کار نبست و از وسایل نامرغوب استفاده کرد . این برای پایان دادن به یک دوره شغلی بسیار تاسف آور بود .
وقتی نجار کار خود را تمام کرد ، صاحب کار برای بازرسی خانه آمد ، او کلید درب جلویی را به نجار داد و گفت : این خانه توست .این هدیه من به تو می باشد .
نجار شوکه شد .چقدر خجالت آور !!
او فقط اگر می دانست که خانه خود را می سازد آن را حتما بسیار متفاوت تر از این می ساخت .
این مساله نیز همین طور در مورد ما صدق می کند . ما زندگی هایمان را می سازیم . شاید یک روزی باشد که اغلب چیزهای نامرغوب را و حتی چیزهای بسیار کمتر از بهترین هایی را که در اختیار داریم برای زندگی مان به کار می بریم ، سپس با یک شوک متوجه می شویم که باید در آن خانه ای که ساخته ایم خودمان زندگی کنیم اگر می توانستیم آن را دوباره بسازیم آن را بسیار متفاوت می ساختیم اما افسوس که نمی توانیم برگردیم ...
 زمانی که چکشی را بر میخی می زنید یا یک تخته ای را در جایش قرار می دهید یا شاید دیواری را بنا می کنید ، شما نجار زندگی خود هستید .
روش و رفتار شما و انتخابهایی که امروز می کنید خانه شما را برای فردا می سازد .


حکیمانه بسازید


+ پست بالا در تاریخ یکشنبه دهم مرداد 1389 و ساعت 0:38 نوشته شده است | لینک ثابت این مطلب
نوشته بالا مربوط به موضوعات : است
نویسنده این مطلب : مریم توکلی



خوشا بحال ...
یکشنبه دهم مرداد 1389 :: 0:14 :: به قلم : مریم توکلی

خوشا بحال مسکینان در روح ، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است .

خوشا بحال ماتمیان ، زیرا ایشان تسلی خواهند یافت .

خوشا بحال حکیمان ، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد .

خوشا بحال گرسنگان و تشنگان عدالت ، زیرا ایشان سیر خواهند شد .

خوشا بحال رحم کنندگان ، زیرا بر ایشان رحم کرده خواهد شد.

خوشا بحال پاکدلان ، زیرا ایشان خدا را خواهند دید .

خوشا بحال صلح کنندگان ، زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد .

خوشا بحال زحمت کشان برای عدالت ، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است .

خوشحال باشید چون شما را فحش گویند و جفا رسانند ، و به خاطر من هر سخن بدی بر شما کاذبانه گویند .

خوش باشید و شادی عظیم نمایید ، زیرا اجر شما در آسمان عظیم است.

   

                                                                                    

+ پست بالا در تاریخ یکشنبه دهم مرداد 1389 و ساعت 0:14 نوشته شده است | لینک ثابت این مطلب
نوشته بالا مربوط به موضوعات : است
نویسنده این مطلب : مریم توکلی



درباره وبلاگ
در جستجوی حقیقت باشید اما موقعي که به حقيقت رسيديد ممکن نيست به کسي بگوييد و دشمن شما نشود
پنل وبلاگ
صفحه خانگی
آرشیو وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین پستهای وبلاگ
مشاهده پروفایل من
آرشیو
مرداد 1389
عناوین جدیدترین پستها
**وجود من از نسیم نفس خداست **
من ، تو ، او برای چه به مدرسه می رفتیم ؟
راهنمای کوهنوردی
شیطان یا مذهب ؟
دوباره بکوش
به یاد داشته باش من هرگز تو را رها نخواهم کرد ...
ساختمان یک زندگی
خوشا بحال ...
ابزارهای وبلاگ


RSS


This template had been designed by KATERINA . CopyRight © 2011 All Rights reserved