تبليغاتX
خانه اول
خانه اول
هم‌سفر نسيم

 

 

شن‌هاي ساحل با دست هنرمند به رقص در آمد. هنرمند مست بود و با هوشياري به رقص انگشتان و شن مي‌نگريست. از اطاعت ذرات شن لذت مي‌برد. از تعليم خوب انگشتان به عرش مي‌رفت و بر خويش مي‌باليد.

زمان گذشته است. نسيم خنكي از سوي دريا مي‌وزد. هنرمند با غرور به آسمان خيره شده است. ساخته دست هنرمند همچون عروسكي در آسمان مي‌چرخد.

چه‌قدر همه چيز خوب است!

ذرات شن كه به فرمان هنرمند در آغوش هم قرار گرفته بودند به نوبت هم‌سفر نسيم مي‌شوند و معشوقه‌اي را كه هنرمند براي هر‌كدام‌شان قرار داده بود رها مي‌كنند. هنرمند غرق تماشاي عروسك زيبايش در آسمان است. نسيم با لبخندي معنادار به راهش ادامه مي‌دهد. هنرمند غرق لذت واهي خويش است.

آخرين دانه شن كه از انگشتان هنرمند اطاعت كرده بود، هم‌سفر نسيم شد!

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 20:57  توسط یوحنا  | 

حكايت موجودي كه از فرط اختلاف با ديگران، روزي شك كرد كه مورچه است يا آدم؟

                         

                                   

 

امروز شنبه است و يك دنيا خستگي احساس مي‌كنم. خالي از طراوت. خالي از دوستي. نه! وقتي از دوستي خالي‌ام به مراتب حالم بدتر و خراب‌تر است. باز دارم از شك اشباع مي‌شوم. شايد به آن‌ها كه حرف مي‌زنند حسودي‌ام مي‌شود. اما از ديگر سو حقارت را به تمامي در آن‌ها مي‌بينم. اما به خودم هم نمي‌بالم چون هيچ عقل سليمي چنين اجازه‌اي به من نمي‌دهد. شايد اين نشانه‌اي است از وجود راهي مابين. يا نه. نشانه‌اي از راهي است برتر  براي آنان كه روح‌شان بزرگ شده.

 از اين بازي خسته نيستم. فقط تشنه‌ام. حتي يك قطره آب كه روي صورتم بچكاني هم پاي دوباره دويدن به من مي‌دهد. شايد اين هم نشان ديگري است از حقارت من ( از خودخواهي يا شايد حب ذات دوست دارم به جاي حقارت از كوچكي استفاده كنم!) كه تنها با يك قطره توان دويدن مي‌يابم. ديري نمي‌گذرد از آن ظهر تابستاني كه دريايي بي‌كران هديه‌ام كردي اما باز تشنه‌ام. آن روز به بازي علاقه‌مند شدم. آن قدر كه اكنون يقين دارم كه از بازي خسته نيستم. فقط مي‌ترسم نكند قوانين داوري را به درستي ندانم. تفاوت تكنيك‌هاي بازي من با خيل عظيم بازي‌كنان از زمين است تا آسمان. نه! تا خورشيد. نه! تا ستاره كهكشاني ديگر. شايد كمي دورتر يا كمي نزديك‌تر. تماشاچيان مدام آنها را تشويق مي‌كنند. پس اگرمسير بازي من هم درست است چرا هيچ‌كس من را تشويق نمي‌كند؟ اگر هم درست نيست پس چرا اين همه سنگ در مسير آنها مي‌بينم؟ انگار اين سنگ‌ها فقط براي من ظاهر مي‌شوند. يك لحظه مي‌نشينم تا قاطعانه تصميم بگيرم چه كنم. اما مي‌ترسم دير شود. بر مي‌خيزم... سنگ‌هاي عجيبي در راه مي‌بينم كه بر سر راه ديگران حس نمي‌كنم. شايد آنها آن‌قدر توانا هستند كه اين‌ها را رد مي‌كنند و آن‌قدر سريع كه من نمي‌فهمم آنها هم سنگي پيش پا داشتند. اما باور نمي‌كنم اين‌گونه باشد. چندين و چند بار دويدون‌شان را با دوربين‌هاي پيشرفته فيلم‌برداري كرده‌ام و بارها تصوير آهسته آن را به دقت ديده‌ام. جلوي پاي آنها اين سنگ‌ها نيست!!

كلافه شدم ديگر.... به من بگو....

 من مورچه‌ام؟                       

يا پهلوان؟

يا قهرمان؟

                                        

نه! نگو. هيجان آن به همين است كه فقط با يك چشمك به من توان بلند شدن بدهي.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 8:22  توسط یوحنا  | 

گمشده ای دیگر

 

بدون مقدمه‌ا‌ي از نبودن يا هر چيز ديگر، اين متن نوشته مي‌شود تنها به مثابه درمان. براي پي بردن به حجم برخي سؤال‌ها...

 

از روزي كه هويت دوست و مرام دوستي آشكار شد، چوب حراجي بر عشق زدند. اندك زماني كه گذشت، عقل انسان زبان تازه آموخت. هر عقلي، زباني منحصر به خود. هر زباني، ادبياتي خلق كرد منحصر به خود. هر ادبياتي رفيقي پيدا كرد منحصر به خود.

گذشت. اما تنها اندكي. رفقا، ادبيات و زبان، باليدند به پشتوانه‌شان. به حقيقت ممتاز بشريت. به عقل!

خوشيم به رفاقت. به خشونت. به جدايي‌ها.

خوشا روزي كه عشق با شيطنت نقش "يكتايي" بازي مي‌كرد.

هر روز بر گمشده‌هامان افزوده مي‌شود. نه! مي‌افزاييم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 22:59  توسط یوحنا  |